سیناعشق مامان

دنیای سینا و مامانش

سلام دوستان........


دوستان گلم من سحر هستم ........مادر یه گل پسر که اسمش


سیناست.....که این اقا سینا همه ی هستیه من و باباشه .........


دوستای گلم من میخوام تو این وبلاگ عکسای گل پسرمو بذارم و


این وبلاگ یه راهی باشه که بتونم با دوستای گلی مثل شما عزیزان


ارتباط برقرار کنم ..........


منتظرتونم که به وبلاگم بیاید و برام نظر بدید تا من و سینا بتونیم براتون


یه وبلاگ خوشگل بسازیم ...........


منتظرحضورتون هستم........



برچسب‌ها: سینا و مامانش
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت 22:33 توسط مامان سینا |
طاعات وعباداتتون قبول.....

 

خیلیییییییی وقته نیومدم سرنزدم دوس دارماااااااولی

 

نمیشه که بیام...ازشیطونیهای سیناگرفته تامشکلات

دیگه

خلاصه شرمنده......دوستتون دارم...فعلا


برچسب‌ها: رمضات مبارک
نوشته شده در شنبه چهاردهم تیر 1393ساعت 18:37 توسط مامان سینا |
امسال عیدبابایی پیشمون نیست حتی روزسال تحویل.روزیازدهمه فروردین میاد....بازم میگم خداجون شکرت تنمون سالم

باشه.این روزامیگذره....ولی همیشه میگم خداجونم بایداجره من که همیشه توروزای مهم شوهرم پیشم نیست بیشتراز

اونایی باشه که همیشه پیشه همن...ولی بازم میگم خداجونم حکمتتوشکر....باطم خوبه یازدهم که بیادمیریم میگردیم

تازه سیزده به درم پیشمونه....سینای مامان ناراحت نباش وقتی بابایی نیستش باآقاجون میریم گردش وقتی بابایی

اومدبابابایی..تازه مدتیم که بودش حسابی رفتیم گردش..وایییی جندروزدیگه عیده هنوزخونه تکونیم تموم

نشده...خداکنه زودترتموم شه...راستی سینای مامان میگه آبه منظورش آب

ویاعیی منظورش یاعلی....الهی قربونت برم



دوستای گلم پیشاپیش عیدتون مبارک.....



برچسب‌ها: عیدبدون بابایی
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 17:18 توسط مامان سینا |
سلااامممممم به همه دوستی گله منوسیناجوون

امیدوارم که خوب باشین......من که میدونم خیلی دیرمیام ودیگه مثه قبل نمیام مرتب

ولی بخدانمیدونم چرااینجوری شدم

منی که قبلاعشقم وبلاگ ودوستام بود....ولی دیگه طول نمیکشه سعی میکنم مرتب بیام

ازدوستای گلم که مرتب بهمون سرمیزدن ونظرمیزاشتن خیلی خیلی ممنونم....وازهمینجاهمشونومیبوسم

ماچچچچچچچ


برچسب‌ها: بازم اومدم
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1392ساعت 19:30 توسط مامان سینا |
سلام به همه دوستان عزیزم دوستانی که همیشه به فکرمن وپسرم هستن وتواین مدت که مانبودیم ازماواحوالمون

میپرسیدن....وسلام ویژه به پسرم سینای مامانی....خبرواتفاق زیاده ولی به علته کمبوده وقت نمیتونم کامل توضیح بدم 

خلاصه میگم....منوسینایی خیلی مریض بودیم حدوده یک ماه فقط تب وسرماخوردگی وگلودردداشتیم دیگه ازهمه چی

خسته شده بودم تااینکه کم کم به لطف خدابهترشدیم...اید روزا بابایی امتحان دانشگاه داشت وگل پسری نمیزاشت

به درساش برسه..منم سینارومشغول میکردم یامیبردمش شهره شادی که باباجون بتونه درس بخونه که

خداروشکرامتحاناشوخوب داد....بروی بینی سیناکامل سیاه شده حدی که به لبشم رسیده بردمش متخصصه پوست

گفت حساسیت به نارنج داره ودوتاپمادنوشت ولی گفت زودخوب نمیشه ولی خیالت راحت...واییی یادم اومدکه خونه پدرشوهرم پای سفره بوده ولی سینادست نزده همین بقیه

که میخوردن  گازش به پوسته سینا خورده......خلاصه اینادلایله نبوده مابوده انشالله سرمیزنیم بازوآپ میکنیم

ازدوستان ومامانای گلم تشکرمیکنم که بهمون سرمیزدن....راستی هنوزم نگرانه حرف نزدنه سینا هستم تازه میگه آب

اونم وقتی آب بخوادنمیگه ولی بهش میگی بگوآب میگه آبه


برچسب‌ها: بعدازمدتها
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 20:33 توسط مامان سینا |
وای یه دست مبل شیک دیدم خیلی نازن هوس کردم مبلمونوعوض کنم ولی همسرجان میگه فعلانمیتونیم جون شهریه

دانشگاهویه سرمشکلاته دیگه..ازطرفی خودمم میگم توخونه اجاره ای نمیشه هردقیقه وسایلوعوض کرد چون درحین

اسبابکشی خراب میشن حالاببینم چی میشه.....توادامه مطلب یه سری عکسای سیناروگذاشتم


برچسب‌ها: جارو, پفیلا, نقاشی

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1392ساعت 17:59 توسط مامان سینا |
خونه ی مادربزرگ

دیشب ماهمگی رفتیم خونه ی مادربزرگم یعنی مادرمامانم خیلی خوش گذشت من که خیلی دلم میخواست بابای سینام

باشه جون قراربودهمون روزبره سرکارولی ازشانس خوب منوسینا هواخراب شدوکشتی حرکت نکرد....خلاصه باهم بودیم

خیلی خوب بودهمه دورهم جمع بودیم....اناروهندونه وآجیلوپفیلاوکیک.........

سینام بافاطمه حسابی بازی کرد.......

امروزکه ازخواب بیدارشدیم سیناتادیدباباجونش نیست شروع به گریه کردوتاعصرمدام بهونه میگرفت وگریه میکرد

با باباجونشم حرف زدولی بدترشد.....بابایی 14روزدیگه میادوایییی خدایاکاری کن زودبگذره

منم اومدم خونه مامانم اینا.....

بابامم سیناروبرده بیرون یه دوری بزنن

همه اتفاقاروخلاصه نوشتم چون الان سینامیادنمیزاره بنویسم


برچسب‌ها: یلدا, بهونه گیری
نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1392ساعت 19:59 توسط مامان سینا |
بازم یه روزخوب وعالی بابابایی وسیناگلی....

روزشنبه ماخواب بودیم که خاله جونم همون مامان یسنازنگ زدگفت ماامروزمرخصی هستیم واگه شمام بیکارین بزنیم

بیرون ماهم ازخداخواسته زودآماده شدیم واومدیم بیرون تصمیم گرفتیم بریم گناوه که یک ساعت ونیم باشهرخودمون

برازجون فاصله داره...راه افتادیم نزدیکای ظهررسیدیم......





برچسب‌ها: بازم گردش

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 16:47 توسط مامان سینا |

سلام به دوستای گل سیناجون ومامانی ......

چندتاعکس گذاشتم که هرکدوم یه عالمه ماجراداره ولی به علت کمبودوقت فقط عکسابایه مقدارتوضیح میزارم....


برچسب‌ها: گردش, اصلاح, درس, واکسن

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1392ساعت 17:39 توسط مامان سینا |
سینای مامان 18ماهه شدی......

مامانی گلم امروز14تو18ماهت تموم شدوازفرداوارد19ماهگی میشی.....امروزبایدواکسن میزدی ولی واست

نوبت17وزدن...میگن خیلی خیلی دردداره ازالان توفکرتم....کوچولوی مامانی خیلی دردمیکشی...انشالله که به

خیربگذره...


بعدانوشتم داریم...



برچسب‌ها: 18ماهگی, واکسن

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت 17:23 توسط مامان سینا |
عکس تولدت با6ماه تاخیر.....ببخش عزیزدلم


سلام پسرمامان.....14خردادتولدت بودکه مابخاطررحلت امام 16گرفتیمش.........

عکسهادرادامه مطلب


برچسب‌ها: عکس تولدباشش ماه تاخیر

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت 15:42 توسط مامان سینا |
نگرانی های مامانی واسه حرف نزدنت

ازیک سالگی که همه بچه هابایدشروع به حرف زدن کنندوقتی دیدم سینانسبت به بقیه کندتره نگرانیم

شروع شد......

ادامه مطلب.....لطفانظرفراموش نشه...مرسی


برچسب‌ها: سیناجون حرف بزن

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 16:29 توسط مامان سینا |
 امروزعصرطبق معمول آقاسینابهونه گیریهاش شروع شدودلش میخواست ازخونه بره بیرون چون بعداززلزله مامرتب

توخونه بودیم......


دوستای گلم لطفاواسه ادامه ماجراودیدن بقیه عکسابه ادامه مطلب برید......


برچسب‌ها: پارک

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 0:29 توسط مامان سینا |

آخه ببینیدمامانی بامن چیکارمیکنه؟؟؟؟؟؟؟

به ادامه مطلب برین ودخترشدن منوتوسط مامان خانوم ببینید....


برچسب‌ها: دخمل شدن من

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه نهم آذر 1392ساعت 15:3 توسط مامان سینا |
خدایابهمون رحم کن خیلی ترسیدیم

دیروزعصری ساعت حدود17و20دقیقه بودآقاسیناتوخواب نازبودمنم داشتم تلویزیون میدیدموپفیلامیخوردم که یهو.....


به ادامه مطلب برین....

منتظرنظراتتونم


برچسب‌ها: خدایاخیلی ترسیدم

ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1392ساعت 16:41 توسط مامان سینا |